date_range شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ access_time ۱۱:۱۴:۰۰ ق.ظ
تعداد 2 خبرگزاری دیگر این خبر را منتشر کرده‌اند.

شاعرانی که درباره حج شعر سروده‌اند ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

شاعرانی که درباره حج شعر سروده‌اند ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
منبع خبر: جهان نیوز

ادیبان و شاعران از گذشته تا به امروز تلاش کرده‌اند که حال و هوای حج را در اشعارشان متجلی سازند.

به گزارش جهان نیوز ، دای فریضه حج یکی از اساسی‌ترین وظایف مسلمانان جهان است و خانه کعبه در ایام ویژه ادای حج تمتع همچون آهن‌ربایی قوی، قلب مسلمانان را به سمت خود جذب می‌کند. در این میان ادیبان نیز از گذشته تا به امروز تلاش کرده‌اند که حال و هوای حج را در اشعارشان متجلی سازند.

ما در ادامه این گزارش برخی از اشعار سروده شده با محوریت حج را آورده‌ایم؛

حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
جسته از محنت و بلای حجاز
رسته از دوزخ و عذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات
زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج و کرده عمره تمام
باز گشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال
پای کردم برون ز  حد گلیم
مر مرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که، چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم
تا ز. تو باز مانده‌ام جاوید
فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدانکه کردی حج.
چون تو کس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته‌ای
حرمت آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
جمله برخود حرام کرده بدی
هرچه مادون کردگار قدیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «زدی لبیک
از سر علم و از سر تعظیم‌
می‌شنیدی ندای حق و، جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چو در عرفات
ایستادی و یافتی تقدیم
عارف حق شدی و منکر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چون می‌کشتی
گوسفند از پی یسیر و یتیم
قرب خود دیدی اول و کردی
قتل و قربان نفس شوم لئیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چو می‌رفتی
در حرم همچو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی
وز غم فرقت و عذاب جحیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چو سنگ جمار
همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر
همه عادات و فعل‌های ذمیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چو گشتی تو
مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین
خویشی خویش را به حق تسلیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «به وقت طواف
که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان
یاد کردی به گرد عرش عظیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟»
گفت: «نی» گفتمش «چو گشتی باز
مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را
همچنانی کنون که گشته رمیم؟»
گفت: «از این باب هر چه گفتی تو
من ندانسته‌ام صحیح و سقیم»
گفتم «ای دوست پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم
رفته‌ای مکه دیده، آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی، پس از این
این چنین کن که کردمت تعلیم»
ناصر خسرو
رفتیم پى جانان در کوه و بیابان‌ها
غافل ز غم هجران واسوده ز حرمان‌ها
رفتیم زمشتاقى روزان و شبان تنها
در کوه و در و صحرا بر خار مغیلان‌ها
از شوق حرم بودیم، چون آهوئى صحرائى
آواره و سرگردان در کوه و بیابان‌ها
صحرا و بیابان دور سیاره به ره مهجور
شد دیده و دل بى نور از بیم و غم جان‌ها
آبادى و آب آنجا کم بود و خطر بسیار
خار و خس جانفرسا جاى گل و ریحان‌ها
فریاد رفیقان بود تند و خشن اى فریاد
از درد و غم و حسرت وز چاک گریبان‌ها
من خسته و خونین دل دل در طلب منزل
داد از من و آه از دل برخاست به دوران‌ها
شب تیره و ره مغشوش تن خسته و جان پر جوش
رهبر ز  خطر مدهوش درمانده چو حیران‌ها
هم قافله بد غافل هم راهبر منزل
شب تار و سفر مشکل وامانده تن و جان‌ها
گم گشته دلیل راه کز رمل نبود آگاه
در پنج وششم از ماه ویلان به بیابان‌ها
وقت عمل حج تنگ ره دور و قوافل ننگ
تیه عجبى از رمل خسته و بى جان‌ها
در قافله من تنها بى یار و رفیق، اما
آن یار نهانى داشت دلجوئى و احسان‌ها
بُد یار من و غمخوار آن دوست که در هر حال
مى‏کرد مرا دلشاد از غصه و خذلان‌ها
هر چند ز  هجرانش شب بود ز غم روزم
آن دوست نویدم خوش داد از شب هجران‌ها
گه یاد وطن در دل گه یاد رخ دلبر
پر درد دل یاران دور از همه درمان‌ها
خون دل و اشک چشم بود آب و غذاى ما
یا رب نظرى بنما کز غم برهد جان‌ها
از زمزم عشق آن یار آب ار نزند بر دل
ترسم که جگر سوزد از شعله حرمان‌ها
گرد رخ الهى شست از خون دل و دریافت
از فاتحه مهرش درد همه درمان‌ها
الهی قمشه‌ای
اى قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بى صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یکبار ازین خانه برین بام برایید
آن خانه لطیفست نشانه اش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانى بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا
به کعبه رفتم و ز آنجا، هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم
شعار کعبه چو دیدم سیاه، دست تمنا
دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم
چو حلقه در کعبه به صد نیاز گرفتم
دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم
نهاده خلق حرم سوی کعبه روی عبادت
من از میان همه روی دل به سوی تو کردم
مرا به هیچ مقامی نبود، غیر تو نامی
طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم
به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان
من از دعا لب خود بسته، گفتگوی تو کردم
فتاده اهل منا در پی منا و مقاصد
چو جامی از همه فارغ، من آرزوی تو کردم
جامی
شنیدم که پیری به راه حجاز
به هر خطوه کردی دو رکعت نماز
چنان گرمرو، در طریق خدای
که خار مغیلان نکندی ز. پای
به آخر ز  وسواس خاطر پریش
پسند آمدش در نظر کار خویش
به تلبیس ابلیس در چاه رفت
که نتوان از این خوبتر راه رفت
گرش زحمت حق نه دریافتی
غرورش سر از چاه برتافتی
یکی هاتف از غیبش آواز داد
که‌ای نیکبخت مبارک نهاد!
مپندار اگر طاعتی کرد‌های
که نزلی بدین حضرت آورد‌های
به احسانی آسوده کردن دلی
به از الْف رکعت به هر منزلی
سعدی
عشاق وفا پیشه اگر محرم مایید؟
از خود بدرآیید ودراین بزم درآیید
در بزم احد غیر یکی راه ندارد
با کثرت موهوم در این بزم میایید
تا نقش رخ دوست، در آیینه ببینید
زنگار خود از آیینه دل بزدایید.
چون صاف شد آیینه زاغیار-بدانید
کایینه و، هم ناظر و منظور-شمایید
کونین چو جسم است و، شما جان مقدس
عالم چو طلسم است و، شما گنج بقایید
مستورشد اندر صدف، آن گوهر کمیاب
گوهر بنمایید، چو صدف را بگشایید
در کعبه دل، عید تجلی جمالت‌
ای قوم به حج رفته، کجایید کجایید؟
سر گشته در آن بادیه، تا چند بپویید؟
معشوق همین جاست، بیایید-بیایید.
چون مقصد اصلی، زحرم-کعبه وصل است
غافل زچنین کعبه مقصود، چرایید؟
منصور حلاج
گه احرام، روز عید قربان
سخن می‌گفت: با خود کعبه، زین‌سان
که من، مرآت نور ذوالجلالم
عروس پرده بزم وصالم
مرا دست خلیل الله برافراشت
خداوندم عزیز و نامور داشت
نباشد هیچ اندر خطه خاک
مکانی همچو من، فرخنده و پاک
چو بزم من، بساط روشنی نیست
چو ملک من، سرای ایمنی نیست
بسی سرگشته اخلاص داریم
بسی قربانیان خاص داریم
پرستشگاه ماه و اختر، اینجاست
حقیقت را کتاب و دفتر، اینجاست
بصورت، قبله آزادگانیم
بمعنی، حامی افتادگانیم
کتاب عشق را، جز یک ورق نیست
در آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست
مقدس همتی، کاین بارگه ساخت
مبارک نیتی، کاین کار پرداخت
"انا الحق" می‌زنند اینجا، در و بام
ستایش می‌کنند، اجسام و اجرام
در اینجا، عرشیان تسبیح خوانند
سخن گویان معنی، بی زبانند
بدو خندید دل آهسته، کای دوست
ز  نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن، زین توده گل
که گویی فارغی از کعبه دل
تو را چیزی برون از آب و گل نیست
مبارک کعبه‌ای مانند دل نیست
تو را گر ساخت ابراهیم آذر
مرا بفراشت دست حی داور
تو را گر آب و رنگ از خال و سنگ است
مرا از پرتو جان، آب و رنگ است
تو را گر گوهر و گنجینه دادند
مرا آرامگاه از سینه دادند
تو را در عید‌ها بوسند درگاه
مرا بازست در، هرگاه و بیگاه
ز  دیبا، گر ترا نقش و نگاریست
مرا در هر رگ، از خون جویباریست
تو را گر غرق در پیرایه کردند
مرا با عقل و جان، همسایه کردند
درین عزلتگه شوق، آشناهاست
درین گمگشته کشتی، ناخداهاست
بظاهر، ملک تن را پادشاییم
بمعنی، خانه خاص خداییم
درینجا رمز، رمز عشق بازی است
جز این نقشی، هر نقشی مجازی است
درین گرداب، قربانهاست ما را
به خون آلوده، پیکانهاست ما را
خوش آنکس، کز سر صدق و نیازی
کند در سجدگاه دل، نمازی
کسی بر مهتران، پروین، مهی داشت
که دل، چون کعبه، ز آلایش تهی داشت
پروین اعتصامی
تا از دیـار هسـتی، در نیسـتی خـزیـدیــم/ از هر چه غیر دلبر ،از جان و دل بـریدیم
با کـاروان بـگویید :از راه کعـبه بـرگـرد /ما یــار را بـه مستی ،بیـرون خـانه دیـدیم
لبـیک از چــه گویـید‌،ای رهـروان غافل؟/لبـیک او بـه خـلوت، از جـام می‌شنیدیـم
تا چند در حجابید،‌ای صـوفیان محجوب؟/ مـا پـرده خـودی را در نیـستی دریـدیـم‌
ای پـرده دار کعـبه، بردار پـرده از پیش/ کز روی کعبـه دل، ما پـرده را کشیـدیم
ســاقی، بریـز بـاده در ســاغر حــریفـان/ مـا طعـم بـاده عشق، از دست او چشیـدیم
امام خمینی (ره)
 
منبع:باشگاه خبرنگاران
نمایش موجودیت‌ها