date_range یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷ access_time ۰۷:۰۸:۰۰ ق.ظ

وفاداری والاتر (قسمت 24)/ رویارویی با قلدرهای مدرسه

وفاداری والاتر (قسمت 24)/ رویارویی با قلدرهای مدرسه
منبع خبر: روزنامه ایران
دسته خبری: سیاست|خودرو

پدرم، «برایان کومی» برای یک شرکت بزرگ نفتی کار می‌کرد. کارش را با فروش قوطی‌های روغن موتور به پمپ بنزین‌ها شروع کرد و مکان‌هایی را برای احداث پمپ بنزین‌های جدید پیدا کرد. چند دهه بعد او در شهر نیویورک با خودرو دور می‌زد و پمپ بنزین‌هایی را که «خودش» مکان‌یابی کرده بود، بازدید می‌کرد. در دهه 1960 میلادی، تجارت خودرو و کار پمپ بنزین‌ها رونق داشت.

ایران آنلاین  در سال 1971، وقتی پدرم کار جدیدی را در شرکتی در شمال نیوجرسی پیدا کرد به این معنی بود که باید به مکانی می‌رفتیم که تا آن زمان در ذهن من همچون صخره‌های بلندی که به آن حصار بلند می‌گفتند، نقش بسته بود. یانکرز در ساحل شرقی رودخانه «هادسون» که حدود یک مایل عرض داشت، واقع شده بود. از فاصله بین خانه‌ها در خیابان ما، می‌توانستم حصارها را ببینم که دیوار سنگی سیاهی را در ساحل غربی تشکیل داده بودند. فکر نمی‌کردم که دنیا بعد از این دیوار سخت و انعطاف‌ناپذیر تمام شود، زیرا یکبار با خودرو تا ایالت ایندیانا رفته بودیم، اما احتمالاً برای من این گونه بود. ما قرار بود به آن سوی دیوار برویم که در آنجا جهان تازه‌ای انتظار خونسردترین کودک پایه پنجم مدرسه 16 را می‌کشید.

من در مدرسه جدیدم، مدرسه ابتدایی «بروکساید» در آلن دِیل ایالت نیوجرسی، دیگر خونسردترین کودک نبودم. این موضوعی بود که خیلی زود فهمیدم. پدر و مادرم همیشه سعی می‌کردند پس‌انداز کنند، به‌همین خاطر مادرم با ماشین اصلاح برقی خودش سر پسرها را کوتاه می‌کرد و لباس‌هایی را به ما می‌پوشاند که آنها را از حراجی شرکت «سیرز» می‌خرید. شلوارم زیادی کوتاه بود و من جوراب‌های سفید و کفش‌های سیاه سنگینی می‌پوشیدم تا قوس‌های بزرگ پاهایم را بپوشاند. من این موضوع را نمی‌دانستم اما معلوم شد که لهجه نیویورکی من متفاوت از بچه‌های آلن دیل است و من در واقع در مدرسه جدیدم، گاو پیشانی سفید بودم. چنین تفاوتی خیلی زود به چیزی بیش از یک نماد تبدیل شد. در یکی از همان روزهای نخست در زمین بازی کلاس پنجمی‌ها، گروهی از پسرها دوره‌ام کردند و ظاهرم را به باد تمسخر گرفتند. یادم نیست که به آنها چه چیزی گفتم، اما احتمالاً چیزی گفته بودم چون من بچه‌ای با اعتماد به نفس بودم و هرچه به دهنم می‌آمد می‌گفتم، هر چند به اندازه کافی قوی هیکل نبودم که بتوانم از حرفهایی که می‌زدم دفاع کنم. آنها هُلم دادند و من به زمین افتادم.
بچه قلدرها مدام قربانیان‌شان را به‌ مشت زنی در یک پارک همجوار در ساعات بعد از مدرسه دعوت می‌کردند. از من بارها دعوت شده بود، اما من هرگز آن طرف ها پیدایم نمی‌شد و راهم را عوض می‌کردم تا گذرم به پارک نیفتد. یادم هست یک بار برای یکی از بچه قلدرها که می‌خواست با من بجنگد شروع به استدلال کردم و گفتم «اگر تو من را دوست نداشته باشی، من هم تو را دوست نداشته باشم، بعد به سر هم مشت بزنیم، چه چیزی تغییر می‌کند؟» اما این گونه بهانه تراشی فقط او را خشمگین‌تر کرد. شاید اگر یک بار به آنها اجازه می‌دادم به من مشت بزنند دنبال هدف دیگری می‌رفتند، اما من جرات نداشتم آن را امتحان کنم.
در سه سال بعدی بیشتر وقت‌ها تلاش می‌کردم از قلدرها دوری کنم. من گاه و بی‌گاه طعنه‌های لفظی آنها را قورت می‌دادم و تمایلی به درگیری فیزیکی نداشتم. من به اندازه کافی محکم و قوی نبودم. بنابراین سرم توی کار خودم بود و بیشتر با برادرهایم بازی می‌کردم و در مسیرهای عجیب و ناشناخته قدم می‌زدم.
نمایش موجودیت‌ها